تبليغاتX
عاشق و معشوق

عاشق و معشوق

فقط عشق

بنام حضرت عشق
 
 
قصه بی پايان دل من
 
 
 
یاداون روزا
 
 یــاد اون روزا بـه خـیر
 
 روزای خــوب و قشنــگ
 
روزای عــاشــقیــمـــون
 
لــحـظـه هــای رنــگــارنـــگ
 
یـــاد اون چــشـــمــا بــه خـیر
 
چــشــمــای پـــاک و نـــجــیب
 
اونــــا کــــه هـیـچ چـیـزی رو
 
 بـه غـیر از، چـــشمام نمیدید 
 
یـــاد اون دســتـا بـه خــیــر
 
دســتـای نــرم و لـــطـیـف
 
چــــه نـــوازشـــها کـه اون
 
روی مـــو هــام مـــی کـشیـد
 
یـــاد اون روزا بــه خـــیر
 
یـــاد اون روزا بـــه خــیر
 
حــالــا کـــه سرنوشــتـمـون
 
ایـــن جـــوری شـــدن جـــدا
 
دل تـــو مـــیــخـواد بـــشـــه
 
بـــا کـــســی دیــــگــه آشـنا
 
تـــو داری خوشبخت مـیـشی
 
زیـــر ایـــن چـــرخ کـــبـود
 
اگــــه  غیراز ایــــن بـشـه
 
دیـــن تــو ، به من چه سود؟
 
نـــــکـــنــه یـــه روز دیـگه
 
بــــیــای فقـــط نـــگـام کـنـی
 
مــن از تــو چـشـمات بـخـونم
 
از رفــــتـــنـــت ، پــشیـمونی
 
اون وقـت خودت خوب میدونی
 
مــــن حــــلـــالــــت نــمـیـکنم
 
حــتـــی اگــــه داد بــــزنـــی
 
کـه مـیـخوای پــیـشـم بـمـونـی
ندا

   
 
 
من به یک هراس  همیشه
 
  طرحهای ساده و سایه های باران خورده ام را بی دلیل بر باد داده ام
 
  بعد از این دیگر نه به خواب قاصدکی تعبیر خواهم شد
 
 
  و نه به اعتبار چند خیال رنگ و رو رفته
 
 
  سوار سفید پوش قصه های ناگهان کسی خواهم شد
 
 
  من به آخرین سطر نانوشته هايم می اندیشم
 
  به جایی که این همه واژه با یک نقطه عاقبت غروب می کند
 
 
هر چه از   الفبای تو حرف برمی دارم تا تمام شوی
 
 
  لابه لای این همه خطوط  مبهم و   واژه ندیده دوباره از سر سطر آغاز می شوی
 
 
  با این همه هنوز هم به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه دوستت دارم
 
 
 
 اما باور کن نمی دانم به کجای این قصه باید عادت کنم
 
 
  وقتی تو عاقبت می   روی و من دوباره در هيچ گم می شوم
 
 
  سرما از تلاقی گیج زمین و زمان خط  می خورد و این قصه
 
  دوباره از نو با سلام آشنای بهار تا به تا می شود
 
 
 
 
 
 
  هر چند ديگر حرف دل از قلم پیدا و پنهان واژه های آغاز فصل افتاده
 
  اما هنوز هم شعر شکوفه شعر دیگریست
 
  بياييم سبزی این الفبای تازه را به بغض قافیه های سربی تاخت نزنیم
 
 
 

 
به دل طوفاني من خدا نگاهي نداره
 
 اين کشتي بي ناخدا راهي به جایی نداره
 
 تو آسمون شهر من فقط دل ابرها پره
 
 هيچ ابري بارون نميشه
 
غصه من رو ميخوره
 
 
 
 
 
عاشق بادم نميشم  آخه اون ام رفينیه
 
یاد نوازش هاش فقط رو صورت ام موندنيه
 
با هرکي هم قدم ميشم آخرراه جداييه
 
به هرکي دلبسته ميشم عاقبتم تنهاييه
 
 
 
 
 
عشق  پرنده ام ديگه تو قلب من جا نداره
 
خودش ميره پروازشب  تنهايي رو  برای من جا ميذاره
 
اگر به جاي چله چله هوای کوچ رو ميديدم
 
رفتنتو ميفهمیدم  کاش حرفهاتو می خريدم
 
 
 
 
 
پاکي چشم سار و آب هنوز تو خونم جاريه
 
خودش ديگه دریا شده ،اما زلالش باقيه
 
اگه به جای رودخونه صافي آب رو ميديدم
 
 رفتنت رو ميفهمیدم
 
کاش حرفاتو مي خريدم
 
کاش حرفاتو مي خريدم
 
 
 
 
عاشق شب بودم ولي !!حالا برام تاریکي
 
گفتن دردهای دلم حکايت از غريبيه
 
کاشکي  به جاي گفتانت، سکوتش رو مي فهميدم
 
صدای عاشقهاش  من ،تو دل شب نمي شنيدم
 
خيال ميکردم تو چشات، صحبت سرعشق منه
 
غافل از اينکه اون چشات، آينه چشم منه
 
 
 
 
 
کاشکي به جاي اون نگاه، عکس چشاي اون بودم
 
آخه! دلت جاي ديگه است، کاشکی به جای اون بودم
 
آخه! دلت جاي ديگه است، کاشکی به جای اون بودم
 

 
معني عاشق شدن رو آخرش هم نفهميدي
 
نقشه های طلایی
 
قول های بی حساب وکتاب
 
قرارهای یواشکی
 
ساعت های پر تب وتاب
 
 
خيال کردم نباشی دنیا به آخر ميرسه
 
اگه یه روز بری سفر عمره من هم سر میرسه
 
بازی دیگه تموم شده به آخر خط رسيدیم
 
معني عاشق شدن رو آخرش هم نفهميدي
 
یادش بخیر اون روزها که خواب رنگی میدیدم
 
 
من بودم و توبودی و  هزار تا وعده و وعید
 
قصه ما به سر رسیده دنیا به آخر نرسيد
 
دل که پا بند تو بود از تو وعاشقی بريد
 
بازی دیگه تموم شد به آخر خط رسيديم
 
معني عاشق شدن رو آخرش هم نفهميدي
 

 
 
 فكر ميكردم آنقدر از نگاهم بيزار شده ای
 
 كه دور دور رفته ای
 
 اما دور شده بودي تا پا به پا شدنت را نبينم
 
 و اشكهاي خداحافظي را
 
 
 
 
 
براي رسيدن به تو

پا پيش گذاشتم

خودم را قسمت كردم

تو را سهم تمام روياهايم كردم

انصاف نبود

تو كه ميدانستي با چه اشتياقي

خودم را قسمت ميكنم

پس چرا

زودتر از تكه تكه شدنم

جوابم نكردي

براي خداحافظي

خيلي دير بود

خيلي دير
 
 
 
 
 
هــــوا آفتـــــابي سـت

مرا زير چتــر خود ببر

فقط زير چتـــر تـو

باران مي بارد !
 
 
دست خالي به خانه خدا رفتم

خدا هم دستهاي خاليم را

با دستهاي تو پر كرد
 
کم کم وقت خداحافظی ار عشق تو رسیده
 
  هواي تازه ی تنها يی ها از راه رسيده
 
 بغلم کن آخرين بار
 
وقت رفتن رسيده
 
ولی رفتنی که برگشتن آن نزدیک است
 
يک کمی خنده واسه روزای بارونی دارم
 
که می خوام توی جيبم نزديک قلبم بذارم
 
يه بغل خاطره از تو توی کوله بارمه
 
يک کمی اشک و گلايه لای دستمال پيچيدم
 
وقتی دلم  تنگ تو شد
 
غم تو  توشه ی راهمه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:56  توسط امین  | 

زندگی

زندگی تکرار تفکر در حلقه حیات است
زندگی معمای وجود در تفکر بشر است
 زندگی آزمایشگاه صبر برای موجود کم طاقت است
 و اما ؟؟؟
زندگی لطف اجباری اما شیرین خداوند است
زندگی خالی است  آن را  پر کن.
زندگی  یک مشکل است با آن روبرو شو.
زندگی یک معادله است  موازنه کن.
زندگی یک معما است آن را حل کن.
زندگی یک تجربه است آن را مرور کن.
زندگی یک مبارزه است قبول کن.
زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی کن.
زندگی یک سوال است آن را جواب بده.
زندگی  یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو.
زندگی یک هدیه است آن را دریافت کن.
زندگی دعا است آن را مرتب بخوان.
زندگی درد است آن را تحمل کن.
زندگی یک دوربین است  سعی کن  با صورت خندان و شاد با آن روبرو بشی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 11:32  توسط امین  | 

گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم.

يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه
 
 براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد.
 
سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش
 
 خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.
 
آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله
 
 را باز كرد.  پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش
 
 ضعيف و بالهايش چروك بود.
 
آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت
 
 كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه
 
 محافظت كنند.
 
هيچ اتفاقي نيفتاد!!!
 
 در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز
 
 نتوانست پرواز کند.
 
چيزي که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که
 
 محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن،  راهي
 
 بود که خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده
 
 بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند.
 
گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم.
 
اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافي قوي نبوديم و
 
 هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم.
 
من قدرت خواستم و خدا مشکلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم.
 
من دانايي خواستم و خدا به من مسايلي داد تا حل کنم.
 
من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت  ماهيچه داد تا کار کنم.
 
من جرات خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.
 
من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند.
 
من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت  داد.
 
? من به  هر چه که خواستم نرسيدم ...
 
اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم?
 
بدون ترس زندگي کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که ميتواني  بر تمام آنها
 
 غلبه کني..
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:32  توسط امین  | 

باز در چهره خاموش خيال

باز در چهره خاموش خيال
 
خنده زد چشم گناه آموزت
 
باز من ماندم و در غربت دل
 
حسرت بوسه هستي سوزت
 
باز من ماندم و يك مشت هوس
 
باز من ماندم و يك مشت اميد
 
ياد آن پرتو سوزنده عشق
 
كه ز چشمت به دل من تابيد
 
باز در خلوت من دست خيال
 
صورت شاد ترا نقش نمود
 
بر لبانت هوس مستي ريخت
 
در نگاهت عطش طوفان بود
 
ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت
 
دل من با دلت افسانه عشق
 
چشم من ديد در آن چشم سياه
 
نگهي تشنه و ديوانه عشق
 
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
 
بر لبم شعله حسرت افروخت
 
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
 
كه سراپاي وجودم را سوخت
 
رفتي و در دل من ماند به جاي
 
عشقي آلوده به نوميدي و درد
 
نگهي گمشده در پرده اشك
 
حسرتي يخ زده در خنده سرد
 
آه اگر باز بسويم آيي
 
ديگر از كف ندهم آسانت
 
ترسم اين شعله سوزنده عشق
 
آخرآتش فکنددرجانت
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:25  توسط امین  | 

بهتر زندگي كنيم............فال امروز

HydroForum® Group

 

ابزار شادماني را ياد بگير،

 حتي اگر قلبا شاد نباشي

 

بهتر زندگي كنيم 

زندگی مانند بازی فوتبال غیر قابل پیش بینی است. دلیل زیبایی و جذابیت هر دو

 هم در همین است.

فاصله  بین غم و شادی، بین زشتی و زیبایی، خوبی و بدی؛ شب و روز، مرگ و

 زندگی و فاصله بین آسمان و زمین آنقدر کم است که اصلا نمیشود فاصله

 معینی را برای آنها متصور شد.

بسیاری از مردم فکر میکنند که فاصله بین آسمان و زمین خیلی زیاد است، در

 صورتی که این زمین در آسمان شناور است و وقتی جسمی در چیزی شناور

 باشد دیگر نمیتوان فاصله ای بین آنها در نظر گرفت.

ما انسانها در لحظه خوشحالیم در حالی که شاید در یک لحظه از فرط غم سیل

 اشکمان جاری شود. در لحظه ای که فکر میکنیم به هدف نزدیک شدیم ناگهان

 خود را دورتر از همیشه میبینیم.

پس باید به دنبال حقیقت بود و رها در آن سعی کردن در نگهداری شادیها بیشتر

 فرد را به غم سنگین مبتلا میکند.

حقیقت زندگی را باید دید و پذیرفت در این صورت از تمام امکانات هستی برای

 درک بهتر و برای ساختن یک زندگی صحیح استفاده خواهیم کرد، با وجود تمام

 شادیها و غمهایش.

HydroForum® Group

 

اينم فال امروز با حافظ:
 
HydroForum® Group
 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:25  توسط امین  | 

زندگي وابستگي متقابل

زندگی وابستگی متقابل است. هیچکس مستقل نیست. حتی برای لحظه‌ای نمی‌توانیم تنها زندگی کنیم. به حمایت تمام هستی نیازمندیم، هر آن دم است و بازدم. نه این یک پیوند نیست، این وابستگی متقابل محض است. تا می‌توانیم از اسم‌ها حذر کنیم، اینکار در زبان امکان‌پذیر نیست، ولی در عرصه زندگی می‌توانیم، چه زندگی خود یک فعل است. زندگی یک اسم نیست، واقعاً "زندگی کردن" است و نه "زندگی". عشق نیست، عشق ورزیدن است. پیوند نیست، پیوند یافتن است. ترانه نیست، ترانه خواندن است. رقص نیست، رقصیدن است.

 

HydroForum® Group
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 18:26  توسط امین  | 

گفتگو با خدا

گفتگو با خدا

در رؤياهايم  ديدم كه با خدا گفتگو  مي كنم.

خدا پرسيد: پس  تو مي خواهي  با من  گفتگو كني؟

من در پاسخ گفتم: اگر وقت  داريد.

خدا  خنديد: وقت من بي نهايت است.

در ذهنت چيست كه مي خواهي از من  بپرسي؟

پرسيدم : چه  چيز بشر شما را   سخت متعجب  مي سازد؟

خدا پاسخ داد: كودكيشان، اينكه آنها از كودكي شان  خسته مي شوند عجله  دارند  كه بزرگ شوند، بعد دوباره پس از  مدتها آرزو مي كنند  كه كودك باشند، اينكه آنها سلامتي   خود  را  ا ز دست  مي  دهند تا پول به   دست آورند و بعد پولشان را از دست  مي دهند  تا دوباره سلامتي  خود را به دست  بياورند، اينكه با اضطراب به آينده مي  نگرند و  حال را فراموش  مي كنند و بنابراين نه در  حال زندگي  مي  كنند و نه  در آينده، اينكه آنها به  گونه اي زندگي مي   كنند  كه گويي هرگز نمي  ميرندو به  گونه اي  مي ميرند كه  گويي  هرگز زندگي  نكرده اند.

دست هاي خدا دستانم را گرفت.

براي مدتي سكوت كرديم.

و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

او گفت: بياموزند كه آنها نمي  توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد، همه كاري  كه مي  توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه  خودشان دوست داشته باشند، بياموزند  كه  درست  نيست  كه  خودشان را با  ديگران  مقايسه  كنند، بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد  كنيم اما  سالها طول مي  كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم، بياموزند كه ثروتمند  كسي  نيست  كه بيشترين  ها را دارد كسي  است كه به  كمترين ها نياز دارد، بياموزند  كه انسانهايي  هستند كه آنها را دوست دارند فقط  نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك  نقطه نگاه كنند اما آن را متفاوت ببينند، بياموزند كه كافي  نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها  بايد خود را نيز ببخشند.

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر  اين گفتگو متشكرم. آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم؛ هميشه.

 

از اینکه متن های نوشته شده مرا می خوانید سپاسگذارم. در مورد متن ها و اشعار آنچه که مسلم است جهت حرمت نویسندگان اصلی بهتر است نام آنها برده شود و منبع و رفرنس را قید نمود.

در مورد مطلب ارسالی  گفتگو با خدا Interview with GOD در بیست و نهم ماه مه 2001 ریتا استریکلند نویسنده گفتگو با خدا نسخه ای از آن را در سایت اینترنتی کلیسای محلش در ایالت آلاباما به نمایش گذاشت و هیچ تبلیغی هم برای آن نکرد. طی یک هفته500000نفر از آن سایت دیدن کردند که این رقم در مدت کوتاهی به چند میلیون رسید و هنوز هم روز به روز بیشتر می شود. این پیام، ضمن آنکه ما را متوجه اشتباهاتمان می کند و به یادمان می آورد که در زندگی واقعا چه چیز با ارزش است. موفقیتی چشمگیر داشته و در سراسر دنیا مردم را تحت تاثیر قرار داده است. ریتا استریکلند یک طراح اینترنت از دانشگاه آلاباماست، که در مدارس یکشنبه هم درس می دهد. او به همراه همسرش استیو و دخترانش جسی و کتی در ایالت آلاباما زندگی می کند.

از کتاب گفتگو با خدا

ترجمه علی محب خسروی

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 13:52  توسط امین  | 

گفتم غم تو دارم

هو

گفتم غم تو دارم

 

گفتم غم تو دارم

 گفتا غمت سرآید

گفتم که ماه من شو

 گفتا اگر برآید

گفتم ز مهربانان مهر و وفا بیاموز

گفتا ز ماهرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن گو بنده پرور آید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآید

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 14:2  توسط امین  | 

حقیقت

 

حقیقت صیاد است و جوینده ی آن، صید.

صیاد در دام صید خویش است همانند غزالی رعنا که موجب شده صیاد سر به

کوه و بیابان بگذارد. حقیقت از شکار ماهیهای مرده خوشش نمیآید او به صید

 نهنگانی میرود که دریایشان آرزوست.

انسانهای سست عنصر و افسرده هیچگاه به تور حقیقت نمیافتند. اینان حقیقت

 را برای حقیقت نمیخواهند، بلکه برای فروش در بازار مکاره میجویند.

اگر حقیقت را برای تسکین و آرامش بخواهیم، حقیقت برای ما حکم آسپرین

 معنوی را پیدا میکند، هرگز به آستانه ی بلند آن نخواهیم رسید.

 
HydroForum® Group
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 22:39  توسط امین  | 

مهم

سلام.خواهش میکنم همه اینو تو بلاگشون

 

 بزارن

هشدار


 

جان و روح جوانان كشورمان به تازگي در معرض خطر
 
 جديدي قرار گرفته كه ناشي از ورود نوعي از مواد مخدر
 
 به نام «پان» مي‌باشد.

به نوشته «جمهوري اسلامي»، اين ماده مخدر كه در
 
بسته‌بندي آلومينيومي با تصاوير جذاب رنگي عرضه
 
مي‌شود، در قالب پودر، آدامس و باستيل با طعم‌هاي مختلف
 
 گياهي از جمله نعناع است و چون با قيمت نازل به فروش
 
 مي‌رسد (بين 60 تا 300 تومان) عده‌اي از جوانان را در
 
معرض خطر قرار داده است.

اين ماده مخدر كه در پاكستان و هند تهيه مي‌شود، دقايقي
 
 زير زبان مي‌ماند و سپس تفاله آن دور ريخته مي‌شود و
 
 بعد از لحظاتي شادي، موجب سرگيجه، عدم تعادل و تخريب
 
 اعصاب مي‌گردد. خانواده‌ها بايد به شدت مراقب فرزندان
 
 خود و دور نگه داشتن آنان از ابتلا به اين مواد مخدر
 
 باشند
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 13:56  توسط امین  |